پارمیس جون پارمیس جون، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه و 28 روز سن داره
پارمیدا جونپارمیدا جون، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 24 روز سن داره

شیرین دخترهای من

امروز دوم تیر ماه سال ۱۳۹۹ است پارمیس میره کلاس چهارم و پارمیدا کلاس نهم خیلی وقته نیومدم وبلاگ پست بزارم

عشق مهد کودکم

از روزی که مدرسه ها باز شده پارمیدا میره مدرسه پارمیس هم هر کاری که خواهرش میکنه انجام میده  کیف پارسال پارمیدا رو پر از دفتر و مداد و اسباب بازی کرده همه جا با خودش میبره   دیروز ظهر بعد از رفتن پارمیدا به مدرسه ما هم رفتیم بیرون کیف خرگوشیشم هم انداخت رو کولش رفتیم توی کوچه بعدیمون  مهدکودک که پارمیس میگه مهد کودک من  پارمیس گفت :مامان منو میبری  مهد کودک من! من هم که خوشم اومد از گفتنش بردمش مهد . پارمیس سریع بدو کرد رفت تو کلاس پیش بچه ها شعر خووندن دست میزدن خلاصه دو ساعتی مهد بود بعد رفتم دنبالش نمیومد تا آوردمش خونه چند  ساعتی طول کشید! کیف امسال ...
6 مهر 1393

اول مهر 93

دیشب پارمیدا زود خوابید که صبح بیدار شه بریم مدرسه من هم بعد از خوابوندنشون نشستم کتاباشو جلد کردم گوشیمو روی زنگ گذاشتم  بعد خوابیدم  صبح پارمیدا از خواب بیدار شد صدام کرد مامان دیرم نشه من هم پریدم ساعت اتاق خوابیده بود ساعتش 9 بود خیلی ترسیدم بعد دیدم ساعت 6 بود   گفتم مامان بخواب وقت زیاد داریم ولی نخوابید ده دقیقه ده دقیقه منو صدا میکرد   من دیگه از خواب ناامید شدم بلند شدم دیدم  لباساشم پوشیده  صبحانه خورد و بعد رفتیم مدرسه (مدرسه خیلی نزدیک  خونمونه) خیلی هیجان داشت پارمیدا رفت داخل مدرسه مامانا  رو راه ندادن برای همین من برگشتم خونه پارمیس هم...
1 مهر 1393

هیولا

پارمیس کارتون بن تن رو خیلی دوست داره روش تاثیر گذاشته شبا میترسه  میگه هیولا میاد بهش گفتم تو که پسر نیستی بن تن پسرونس میگه منم پسرم دیگه دیشب وقتی خواستیم بخوابیم بغلش کردم دیدم عینک آفتابی زده  گفتم : تو تاریکی عینک زدی چرا؟ گفت: آخه هیولا منو نبینه!!!!!!!!!!!!!!!!!! امروز با باباش رفتن بیرون خرید به باباش گفته برام چراغ خواب بخر نترسم  بابایی هم براش خریده بود! ...
29 شهريور 1393

کمر درد

چند شب که پارمیس دیگه سرجاش نمیخوابه چند شب پیش که اومد پیش من بخوابه بهش گفتم برو تو تختت بخواب دیگه گفت وقتی تو تختم میخوابم کمرم درد میگیره من دیگه چیزی برای گفتن نداشتم دیروز هم خونه ی عزیز بودیم عمه جان برای پارمیس فنجون نلبکی خریده بود انقدر قشنگ بازی میکردی برای همه چایی ریختی بابایی از سرکار اومد براش چایی ریختی خستگیش دراومد ...
22 شهريور 1393

پاستل

چند روز پیش دوست پارمیس (هستی) اومده بود خونمون   هستی جعبه ی  پاستلشو آورده بود که نقاشی کنن  پارمیس خیلی خوشش اومده بود چون  پر رنگ میکشید وقتی هستی رفت پارمیس گریه که من هم پاستل میخوام  زنگ زد به بابایی گفت که برام پاستل بخر   از اونجایی که پارمیس دختر خوبیه بابایی هم براش خرید نمیدونید که چقدر خوشحال شد برای خواب هم کنارش گذاشت از اون روز به بعد سرگرم نقاشیه ...
18 شهريور 1393

استخر .مدرسه

روز چهارشنبه با ساحل و بچه ها رفتیم استخر   خیلی بهشون خوش گذشت  جلقه ی  بادی پارمیسو برده بودم بادش کردم تنش کرد پرید تو آب کلی ذوق کرد پارمیدا هم اولش وسط نمیومد ولی یکم که گذشت اومد باما بازی کرد  چیزی به باز شدن مدرسه ها نمونده وسائل لازم هم آمادس خودم هم آماده برای داد و هوار زدن که بنویس امیدوارم امسال کمتر بگم بنویس پارمیدا هم با قوای تازه آماده میگه کی میرم مدرسه        ...
15 شهريور 1393

برنامه ریزی

پولایی که برای تولد جمع شده بود برای بچه ها تبلت گرفتیم   بینشون  خیلی اختلاف پیش اومد پارمیس با جیغ و داد از پارمیدا میگرفت  من هم یه برنامه برای پارمیدا ریختم که توی این ماه یه مروری روی درسای قبل هم بندازه  تمرین ریاضی و تمرین فارسی و دیکته  امروز پارمیدا میگفت خودم یه برنامه ریختم  گفتم چی ؟ گفت : از ساعت 8 تا 12 پارمیس بازی کنه از صبح تا شب هم من   به نظر من هم عادلانس ...
11 شهريور 1393

عکسای تولد

بچه ها رو بردم آتلیه هنوز آماده نشده این عکسا رو هم خاله شادی گرفته توی این عکسا پارمیدا خیلی خسته بنظر میاد شب قبلش بیشتر بادکنکا رو باد کرد تا دیر وقت داشتیم کارارو انجام میدادیم صبح هم از ذوقش زود بیدار شد   ...
8 شهريور 1393