شب جنجالی
دیروز با بچه ها رفتم آرایشگاه کارم طول کشید پارمیس خیلی خسته شده بود وقتی اومدیم
خونه بابا شون هم رسید دیگه همه خسته و گرسنه بودن .سریع سفره رو انداختم بشقابا و
قاشقا و ظرف خورشتم گذاشتم پارمیس هم اومد قاشقشو برداره دستش رفت توی خورشت
همش ریخت توی سفره فکر کنید همه گرسنه و شکل پدر خانواده
بابایی دعواش کرد
پارمیس هم کلی گریه کرد
پارمیدا این موقع ها پارمیسو دلداری میده
بهش میگفت:
بگو ببخشید اونم با پر رویی میگفت : نمیگم
بعد از خوردن شام پارمیس به باباش
میگفت:تو منو دعوا کردی! بابایی :تو غذا رو ریختی.پارمیدا: بگو ببخشید!
پارمیس: هم با کلی ببخشید و بوس بده بستون با بابایی

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی




شب جنجالی 
